
سالها پیش در مدرسه ای كوچك در دهكده هالیرز در حوالی شهر نیویورک پسر بچه ی كوچكی با حالتی آشفته در محوطه حیات مدرسه با عصبانیت به پاره سنگهای جلو پایش لگد می انداخت نگاه مایوسش را به پنجره كوچك كلاس انداخت كه دختری با موهای طلایی در چهارچوبش خودنمایی میكرد دخترك كه انگار نگاه پسر را حس كرده بود مسیر نگاهش از روبرو را بطرف پسر برگرداند و لبخندی نثارش كرد دوباره صورتش رو برگردوند پسر بچه بغضی كرد و پشتش را به پنجره كرد . . . بقیه در ادامه مطلب... ...
ادامه مطلب